تبليغاتX
کوتاه نوشته های دیوانه وار

کوتاه نوشته های دیوانه وار

اعتراف نامه

همه بهم میگفتن معتاد شدی باورم نمیشد!

اما امروز که از مدرسه برگشتم سریع اومدم اینجا

من رسما اعتراف میکنم

سه ماه تابستون منو معتاد نت کرده...

راستی ترک خیلی سخته؟!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23:32  توسط شکوفه  | 

یک عده جمع شده بودن جلوی موفقیت منو بگیرن

یک سال تمام علافم کردن دیوونم کردن

ولی من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم مقاومت کردم

اما امروز دیگه زهر خودشونو ریختن

دیگه کاری از دست من برنمیومد

خدا هم سکوت کرد

.

.

همه چیز تموم شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:24  توسط شکوفه  | 

امروز خوشحالم ، امروز معلقم ، امروز دیروز فردا

من همیشه میان عقل و احساس معلقم

اما این روزها بیشتر

این روزها دلم می خواهد در زیر باران کتاب بخوانم

در میان اشکهایم بخندم

در میان چمنزار بادبادک بسازم

و بستنی قیفی را به گنجشکان بدهم

...

...

...

آری این روزها من دیوانه ام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:45  توسط شکوفه  | 

دلگیرم ازش

آسمون دلم ابری شده

می باره

ساکنان دل من چتر ندارن

خیس می شن خیس خیس

ولی پروایی ندارن از خیس شدن

اونا خیس هستن

خیس از اشک......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 2:29  توسط شکوفه  | 

دلش...ش....شکست

فکر کنم دلش شکسته

یعنی یک نفر دلشو شکسته

یک نفر هم اسم خودم

هم جنس خودم

هم شکل خودم

....خودم....

لعنت به خودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:37  توسط شکوفه  | 

خیانت

خوشحالم که شخصیتت رو  شناختم

خوشحالم که فهمیدم تمام این مدت بازیگر بودی

یک بازیگر حرفه ای

کسی که می تونست رنگ سیاه رو به رنگ سپید نشون بده

دلت سیاه بود

شخصیتت سیاه بود

خودت سیاه بودی

ولی نقشی که بازی کردی سفید سفید....

خوش باشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49  توسط شکوفه  | 

انسان

 

خستم خیلی خسته...

از خودم از جامعه ای که توش زندگی می کنم...

من و تو چی میدونیم از گرسنگی؟

چی میدونم از یخ زدن دستها توی زمستون؟

از لباس کهنه پوشیدن؟

از انسانیت؟!!!!

چرا نصف مملکت ما زیر خط فقرن

ولی من و تو به هرچیزی فکر میکنیم جز این مورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:43  توسط شکوفه  |